پرده ناتمام

گاه‌گویه‌‌های فاطمه شمس

آدرس خانه جدید
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
 

درست پنج سال و یک ماه پیش، یعنی دوم بهمن ۸۳، اولین پست این وبلاگ را با شعری از محمدعلی بهمنی و با عنوان بی‌صداتر ز سکوتیم منتشر کردم. تا همین ۸ ماه پیش، یعنی آخرین پستی که در فروردین ۸۸ همین‌جا نوشتم، این وبلاگ، یک وبلاگ شعر بود. زلزله سیاسی خرداد ۸۸ نه فقط ایران که این وبلاگ را هم مثل خیلی وبلاگ‌های دیگر لرزاند. شدم شاعری که همسر یک زندانی سیاسی هم بود و دلتنگی‌هایش را در نامه‌هایی خطاب به او و گاهی مسوولان اینجا منتشر می‌کرد. چه آن سه ماهی که همسرم در زندان بود و چه از شهریور ماه تا به حال که او ممنوع‌الخروج است و امکان دیدن همدیگر را نداریم اینجا از دلتنگی‌هایم نوشته بودم. از دردهایی که درد مردمم هم بود. هنوز هم نمی‌دانم فیلترکردن صدای کسی که از قانون‌شکنی و وضعیت بلاتکلیف همسرش شکوه دارد و برای همین هم هست که می‌نویسد چه توجیهی می‌تواند داشته باشد؟ این روزها صداهایی فیلتر می‌شوند که جز نگرانی از اینکه نهایتن چه کسانی در دایره معتمدان آقایان قرار می‌گیرند چیز دیگری برای گفتن باقی نمی‌ماند.

بگذریم..

مدت‌ها بود دنبال بهانه‌ای می‌گشتم که از این اجاره‌نشینی در بیایم و یک گوشه‌ از این عالم مجازی برای خودم خانه‌ای دست و پا کنم. دلم نمی‌خواست این بهانه فیلترینگ باشد و آخرین پست این وبلاگ هم خبر فیلترشدن. اما شد دیگر. این پرده یک جورایی ناتمام ماند انگار.

از همه همراهانی که در مدت این ۵ سال همپای این وبلاگ بودند، از همه دوستان مهربانی که از خرداد ۸۸ همراه این وبلاگ شدند و به دلتنگی‌هایم با صبر و محبت و بردباری گوش دادند و همدردی کردند. از همه موافقان و مخالفانی که در بخش نظرات این وبلاگ حرف‌هایشان را نوشتند و با انتقاداتشان به من درس‌های زیادی دادند، ممنونم. من تلاش کردم در این خانه اجاره‌ای و به طور خاص در بخش نظرات آزادی بیان را تمرین کنم. سعی کردم صرفن به این دلیل که این وبلاگ حوزه مالکیت من است صدای مخالفان را سانسور نکنم. سعی کردم تا جایی که به دیگران اهانت نشده و الفاظ رکیک در نظرات نیامده همه را بی کم و کاست منتشر کنم. اعتراف می‌کنم که تمرین اعطای آزادی بیان به مخالفان گاهی بسیار سخت است اما نتایج و برکات آن را هم نمی‌توان انکار کرد. از بهترین تجربه‌های این چندماهه لحظاتی بود که یک مجادله سخت میان دو یا چند خواننده این وبلاگ به متقاعد کردن یکی توسط دیگری یا آشتی و گفتگوی آن‌‌ها با هم ختم می‌شد. از بهترین لحظاتم، آن مواقعی بودند که یکی از خوانندگان پایه اینجا به راهپیمایی می‌رفت و بقیه خواننده‌ها نگران سلامتی‌اش می‌شدند و تا بر نمی‌گشت حاضرش را بزند می‌آمدند و سراغش را می‌گرفتند. همین چیزها بود که گاهی به نوشتن امیدوارم می‌کرد و تنهایی‌هایم را پر می‌نمود.

با همه این حرف و حدیث‌ها، از این پس در سایت شخصی خودم، به نام نیم‌دایره و با تمرکز بیشتر بر حوزه مورد علاقه‌ام شعر و ادبیات خواهم نوشت. متاسفانه انتقال کامنت‌ها به آدرس جدید ممکن نبود. البته همین توفیق اجباری بود برای زدودن خانه جدید از خاطرات بد و تلخ این مدت و سیاست‌زده شدن بی‌موردش.

آدرس جدید را این زیر می‌نویسم. از تمامی دوستانی که محبت کرده بودند و به این وبلاگ لینک داده بودند هم خواهش دارم که لینک جدید را جایگزین کنند.امیدوارم فیلترینگ وبال گردن خانه جدید نشود. اما برای اطمینان می‌توانید مشترک فید وبلاگ شوید. فیدبرنر را هم اینجا می‌گذارم برای دوستانی که از گوگل ریدر استفاده می‌کنند. قبل از اینکه آدرس جدید فیلتر شود فیدبرنر و فید مستقیم را دریابید.

آدرس وبلاگ جدید

آدرس فید مستقیم مطالب وبلاگ جدید

آدرس فیدبرنر

 



 
comment نظرات ()
 
فیل‌تر شدم!
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

فیلترچی جان! بد نبود توضیح می‌دادی وقتی به عمد صدای کسی را خفه می‌کنی دیگر این به اشتباه فیلتر شده و مکاتبه و این‌ها چه صیغه‌ایست؟

دیروز درباره هشتین ماه‌گرد دوری‌ام از محمدرضا و وضعیت بلاتکلیف او نوشتم. از صبح امروز وبلاگم در ایران فیل‌تر شد. خیلی خوب است! نوشتن از ۸ ماه دوری و زندان و دلتنگی، معادل شکستن قانون و نتیجه‌اش هم فیل‌تر شدن وبلاگتان است! به زودی به خانه جدیدی نقل مکان خواهم کرد. تا آن موقع می‌توانید از طریق گوگل‌ریدر مطالب این وبلاگ را بخوانید. یا با فیل‌ترشکن بشکنید و بیایید تو.

آدرس فید مستقیم مطالب

http://nimdaayereh.persianblog.ir/rss.xml

 

 


 
comment نظرات ()
 
۸ ماه گذشت
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
 

 

امروز، ۲۷ بهمن، درست ۸ ماه، یعنی ۲۴۰ روز از روزی که آخرین بار محمدرضا را دیدم می‌گذرد. آخرین دیدار ما در فرودگاه امام خمینی تهران، ساعت ۴ صبح ۲۷ خرداد بود. ۸۸ روز زندان ( ۵۰ روز انفرادی و ۳۸ روز سلول دو نفره) سهم کسی بود که جز تلاش برای بهتر شدن وضعیت کشورش کار دیگری نکرده بود و حتی یک بار هم در فعالیت‌های انتخاباتی‌اش پا را از قانون فراتر نگذاشته بود. بعد از ۸۸ روز بدون اثبات هیچ‌یک از اتهامات وارده و با وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی او را آزاد کردند. از ۲۵ شهریور، روز آزادی او تا به امروز که ۲۷ بهمن ماه است، پاسپورت او را که همان روز خروج گرفته بودند پس نداده‌اند. او همچنان در حالت بلاتکلیفی محض به سر می‌برد. هیچ نهاد پاسخگویی برای توضیح اینکه چرا پاسپورتش را نمی‌دهند که سر درس و زندگی‌اش برگردد هم الحمدلله در آن کشور وجود ندارد.

وقتی می‌بینم هنوز رفقای نازنینم در حبس‌اند و یا می‌بینم که مادران بسیاری برای ملاقات با فرزندان‌شان باید سر گورهای بی‌نام‌ و نشان یا با نام و نشان- چه فرقی می‌کند؟- به بهشت زهرا بروند، از اظهار دلتنگی برای او شرمنده می‌شوم. با همه شرم و خجالت در برابر مادران داغدار این حقیقت را هم که چقدر دوست داشتم وقت آزادی دست‌اش را در دستم بگیرم را نمی‌توانم بپوشانم .

ما، من و او، این حرف خوب میرحسین را آویزه گوش کرده‌ایم که راه سبز امید را زندگی باید کرد. علی‌رغم همه دلتنگی‌ دوری با هم قرار گذاشتیم تا روزی که باز همدیگر را ببینیم  خوب زندگی کنیم، من از اینجا و او از همان راه دور درسمان را بخوانیم چون باور داریم اگر چیزی قرار باشد روزی به درد آن مملکت بخورد همین انباشتن دانش و فهم و شعور است و لاغیر. این روزها دارم خودم را برای امتحان اول دکتری آماده می‌‌کنم، روزهای سختی بود اما به لطف خداوند نوشتن تز را از سر گرفتم و امیدوارم به زودی بتوانم مرحله اول آزمون را با نتایج خوب پاس کنم.

گاهی آموختن بهترین و اثرگذارترین شیوه مقاومت است.


پ.ن. چند نفر از خوانندگان وبلاگ آدرس جدید وبلاگ فخرالسادات محتشمی‌پور، همسر مصطفی تاجزاده را پرسیده بودند. ایشان بعد از فیل‌ترینگ اینجا هم می‌نویسند.


 
comment نظرات ()
 
فروغ به روایت فروغ
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
 

بیست‌و‌چهار بهمن سالروز مرگ فروغ فرخ‌زاد بود. فروغ عشق سرعت در رانندگی بود. ساعت ۳ بعدازظهر ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ وقتی با سرعت به سمت استودیو می‌رفت برای اینکه با ماشین دبستان شهریار قلهک تصادف نکند، از جاده منحرف شد و ... ۲۶ بهمن هم در قبرستان ظهیر‌الدوله به خاک سپردندش. آن روز سخت برف می‌بارید.

حتمن این‌ روزها خیلی‌ها از فروغ زیاد می‌نویسند و می‌گویند. این تکه‌هایی‌ که در زیر آورده‌ام از زبان خود فروغ فرخ‌زاد درباره زندگی و شعر و دلبستگی‌ها و دلتنگی‌هایش است که در کتاب حرف‌هایی با فروغ‌فرخ‌زاد، انتشارات مروارید، چاپ سال ۱۳۵۶ منتشر شد. البته من این‌‌ نقل‌ها را از مقدمه‌ بهروز جلالی بر دیوان اشعار فروغ که انتشارات مروارید درآورده، برداشتم.

صدای خود شاعر از همه صداها شنیدنی‌تر است. زیاده حرفی نیست:

- درباره زندگی و کودکی: حرف زدن در این مورد( شرح حال، زندگی شخصی) به نظر من یک کار خیلی خسته‌کننده و بی‌فایده‌ای است. این یک واقعیت هست که هر آدم که به دنیا می‌آید بالاخره یک تارخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه‌ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگی‌اش اتفاق افتاده که بالاخره برای همه می‌افتد، مثل توی حوض افتادن دوره بچگی یا مثلن تقلب کردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جوانی، عروسی کردن و از این جور چیزها.

- برای من هنوز هم که دوران کودکی و حتی جوانی( از نظر روحی) را پشت سر گذاشته‌ام و از بسیاری از احساساتی که دیگران معتقد بودند عامل بروزش تنها کودکی و نپختگی است تهی شده‌ام. خیلی چیزها وجود دارد که با وجود جنبه خنده آور ظاهرش مرا به شدت تکان می‌دهد. هنوز که هنوز است وقتی مادرم اوایل پاییز هر سال، لباس‌های زمستانی بچه‌ها را از صندوق‌ها بیرون می‌آورد تا به قول معروف آفتاب بدهد، دیدن لباس‌های کودکی‌ام ه مادرم به حفظ آن‌ها علاقه‌ دارد، جستجو در جیب‌های آن‌ها و پیدا کردن نخودچی یا کشمش گندیده‌ای که غالبا در ته جیب‌ها وجود دارد در من حالت عجیبی ایجاد می‌کند. ناگهان همان‌قدر خود را کوچک و معصوم و بی‌خیال می‌بینم و چند دانه گندم و شاهدانه که با کرک‌های ته جیب مخلوط شده مرا به گذشته خیلی دوری برمی‌گرداند و آن احساسات لطیف و شاد کودکانه را در من بیدار می‌کند. هنوز دفترچه‌های مشق کلاس دوم و سوم دبستانم را دارم، تمام ثروت کاغذهای باطله‌ای تشکیل می‌دهد که در طول سال‌ها جمع کرده‌ام و به هر جا که می‌روم همراه می‌برم. کاغذهایی که دست دوستانم روزی بر آن‌ها نشانه‌ای نقش کرده، خطی کشیده و یا تصویری طرح کرده است. از دیدن هر یک از آن‌ها به یاد یکی از روزهای از دست رفته زندگی‌ام می‌افتم و مثل این است که همه چیز برایم دوباره تجدید می‌شود.

- پدرم ما را از کودکی به آنچه که «سختی» نام دارد عادت داده است. ما در پتوهای سربازی خوابیده و بزرگ شده‌ایم در حالی‌که در خانه ما پتوهای اعلا و نرم هم یافت می‌شدند و می‌شوند...

- درباره شعر:‌ شعر برای من مثل پنجره‌ای استکه هر وقت به طرفش می‌روم خود به خود باز می‌شود، من آنجا می‌نشینم، نگاه می‌کنم، آواز می‌خوانم، داد می‌زنم، گریه می‌کنم، با عکس درخت‌ها قاطی می‌شوم و می‌دانم که آن طرف پنحجره یک فضا هست  و یک نفر می‌شنود، یک نفر که ممکن است ۲۰۰ سال بعد باشد یا ۳۰۰ سال قبل وجود داشته- فرق نمی‌کند- شعر وسیله‌ای است برای ارتباط با هستی، با وجود به معنی وسیعش. خوبیش این است که آدم وقتی شعر می‌گوید می‌تواند بگوید: من هم هستم یا من هم بودم.. در غیر این صورت چطور می‌شود گفت که: من هم هستم یا من هم بودم. من در شعر خودم چیزی را جستجو نمی‌کنم بلکه در شعر خودم تازه خودم را پیدا می‌کنم.


- حالا شعر برای من یک مساله جدی است. مسوولیتی است که در مقابل وجود خودم احساس می‌کنم. یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم. من همان‌قدر به شعر احترام می‌گذارم که یک آدم مذهبی به مذهبش.

- به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن شاعر بودن در تمام زندگی است. شاعر بودن یعنی  انسان بودن. بعضی‌ها را می‌شناسم که رفتار روزانه‌شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر می‌گویند شاعر هستند. بعد تمام می‌شود. دو مرتبه می‌شوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود حقیر. خوب من حرف‌های این آدم‌ها را هم قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمیت می‌دهم و وقتی این آقایان مشت‌هایشان را گره می‌کنند و فریاد راه می‌اندازند یعنی در شعرها و مقاله‌هایشان، من نفرتم می‌گیرد و باورم نمی‌شود که راست می‌گویند. می‌گویم نکند فقط برای یک بشقاب پلو است که دارند داد می‌زنند! فکر می‌کنم کسی که کار هنری می‌کند اول باید خودش را بسازد و کامل کند. بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت‌ها، فکرها و حس‌هایش یک حالت عمومیت ببخشد.

- من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به موقع. یعنی بعد از این تجربه‌ها و وسوسه‌ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال جستجو. با شعرای بعد از نیما خیلی زودتر آشنا شدم. مثلن با شاملو و اخوان. در چهارده سالگی مهدی حمیدی و در بیست‌سالگی نادرپور و سایه  مشیری شعرای ایده‌ئال من بودند. در همین دوره بود که لاهوتی و گلچین گیلانی را کشف کردم و این کشف مرا متوجه تفاوتی کرد و متوجه مسائلی تازه که بعدن شاملو در ذهن من شکل داد و خیلی بعدتر نیما که عقیده و سلیقه تقریبن قطعی مرا راجع به شعر «ساخت» و یک جور قطعیتی به آن داد.

- درباره موسیقی: موسیقی ایرانی را از لحاظ حزن و اندوهی که دارد دوست دارم من اصولن اندوه را دوست دارم و از رنج لذت می‌برم.

- دلبستگی‌ها: پیش از همه چیز و بالاتر از همه چیز به هنرم و بعد به پسرم علاقه دارم و آرزویم این است که پسرم وقتی بزرگ شد یک شاعر یا یک نویسنده شود.

- رابطه دوتا آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند کامل یا کامل کننده باشد به خصوص در این دوره. اما شعر برای من مثل دوستی است که وقتی به او می‌رسم می‌توانم راحت با او درددل کنم. یک جفتی است که کاملم می‌کند. بعضی‌ها کمبودهای خودشان را در زندگی با پناه بردن به آدم‌های دیگر جبران می‌کنند اما هیچ وقت جبران نمی‌شود. اگر جبران می شد آیا همین رابطه خودش بزرگ‌تری شعر دنیا و هستی نبود؟

- درباره فیلم این خانه سیاه است: روز اول که جذامی‌ها را دیدم حالم خیلی بد شد. وحشتناک بود. توی جذامخانه یک عده زندگی می‌کنند که همه خصوصیات و احساسات یک انسان را دارند اما از چهره انسانی محرومند. من زنی را دیدم که صورتش فقط یک سوراخ داشت و از توی آن سوراخ حرف می زد. خوب، وحشتناک است، ولی من مجبور بودم اعتمادشان را جلب کنم. با این‌ها خوب رفتار نکرده بودند. هر کس به سراغشان می‌آمد رفته بود فقط عیبشان را نگاه کرده بود. اما من به خدا، می‌نشستم سر سفره‌شان، دست به زخم‌هایشان می‌زدم، دست به پاهایشان می‌زدم که جذام انگشتان آن را خورده است. این طوری بود که جذامی‌ها به من اعتماد کردند. وقتی از آن‌ها خداحافظی می‌کردم مرا دعا می‌کردند. حالا هم که یک‌سال از آن روزها می‌گذرد عده‌ای از آن‌ها هنوز برای من نامه‌ می‌نویسند و از من می‌خواهند که عریضه‌شان را به وزیر بهداری بدهم و بگویم که از برنج جذامی‌ها می‌زند،  غذا ندارند، حمام ندارند. آنجا یک مرد جذامی را دیدم که تقریبن تمام بدنش فلج بود، لب‌هایش هم فلج بود، و لبش را با دست بلند می‌کرد تا بتواند حرف بزند. چشم‌هایش هم کور بود. با این همه تا مرا می‌دید می‌گفت: آخر من چند دفعه عریضه بنویسم که زنم را بفرستید پیش من، من جذامی‌ام اما زنم سالم است و می‌خواهد با من زندگی کند. زن‌های جذامی خیلی عجیب هستند، تمام زیبایی‌شان را از دست داده‌اند ولی هر روز سرمه می‌کشند. انگشت‌هایشان که جذام آن را خورده پر از انگشتری است، گردنبند و النگوی مرا هم گرفتند. توی اتاقشان پر است از آینه ، نظر قربانی، خوب آدمند دیگر ...


دلتنگی‌ها: من آرزوی دیگری در دنیا ندارم. احساس می‌کنم همه آرزوهایم برآورده شده است، ولی می‌دانم یا شاید فکر می‌کنم آدم اگر آرزویی نداشته باشد می‌میرد و این واقعن وحشتناک است. خیلی وحشتناک.می‌ترسم پسرم را نبینم. این خیلی وحشتناک‌تر است

خودم در شرایط بدی زندگی می‌کنم. اغلب وسط هر مام بدون پول می‌مانم و کسی را ندارم که به من کمک کند. الان وسط زمستان است و من هنوز بخاری ندارم. از زور تنهایی مثل سگ کار می‌کنم. زندگی همین است... همیشه تنها هستی و تنهایی تو را می‌خورد و خرد می‌کند. من قیافه‌ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده خفه‌ام می‌کند [
نامه فروغ- مجله فردوسی. بیست و هفت مرداد ۴۸].


وقتی که اعتماد من از ریسمان سست  عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های مرا تکه تکه می‌کردند
وقتی که چشم‌های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می‌بستند
و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم: باید، باید، باید
دیوانه‌وار دوست بدارم.

(از شعر پنجره- ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)

 

و:

شعر آیه‌های زمینی با صدای فروغ

فایل صوتی مصاحبه ایرج گرگین با فروغ درباره شعر چندماه قبل از مرگش


 
comment نظرات ()
 
شعر سبز: سبز بودن چه جرم سنگینی‌ست!
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
 

نام و اشعار محمدرضا عالی‌پیام بعد از انتخابات امسال بیشتر شنیده و خوانده شد. او بیشتر شعر طنز می‌گوید و انصافن هم بعضی کارهایش شنیدنیست. نمی‌دانستم شعر جدی هم خوب می‌گوید. این شعر جدی‌اش را امروز شنیدم گفتم فایل ویدئویی‌اش را اینجا هم بگذارم اگر کسی دوست داشت ببیند. شعر طنزی که بعد از شعر جدی‌اش می‌خواند هم خیلی خوب بود. برای تغییر حال و هوای این روزها هم که شده بد نیست این دو شعر را بشنوید.

 

نسخه یوتیوب

نسخه 4شرد برای دانلود


متن شعر اول:

در پسین روزهای فصل بهار
برگ‌ها  در هجوم پاییزند

زردها روی شاخه می ‌مانند
سبزها روی خاک می‌ریزند

جای عطر گل اقاقی و یاس
بوی خون در فضای این شهر

گویی احساس سربلندی و اوج
با تمام درخت‌ها قهر است

از کف سنگفرش هر کوچه
خون ناحق لاله را شستند

غافل از اینکه در تمامی شهر
سروها جای لاله‌ها رستند

شب به شب روی شاخه هر سرو
قمری و چلچله هم‌آواز است

بانگ الله‌اکبر از هر سو
نغمه‌ساز است و نغمه‌پرداز است

هر دهانی که بوی گل می‌داد
دوختندش به نوکِ سوزن‌ها

بوی گل شد گلاب و جاری گشت
از دو چشم خمار سوسن‌ها

ناله‌ی پرشرار مرغ سحر
معنی‌اش ارتداد و بی‌دینی‌ست

در زمستان ذوق و اندیشه
سبز بودن چه جرم سنگینی‌ست

ساقه‌هایی که سبزتر بودند
سرخ گشته به خاک غلتیدند

باقی ساقه‌ها از این ماتم
برگ‌های سیاه پوشیدند

نخل را کنده بید می‌کارند
بید مجنون کجا ثمر بدهد

ای که بر روی ماه چنگ زدی
باش تا صبح دولتت بدمد!

برخی کارهای دیگر محمدرضا عالی‌پیام هم شنیدنیست. دو نمونه‌اش را می‌توانید اینجا و اینجا بشنوید.

این گاویه‌اش را هم از دست ندهید.

 


 
comment نظرات ()
 
چرا بس نمی‌کنید؟
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

غروب یکشنبه است. قسم می‌خورم که از صبح دارم تلاش می‌کنم حالم بهتر باشد و این فصل سوم تز را به یک جایی برسانم. حسابش را بکنید از صبح این آهنگ سوگندنامه را گذاشتم روی دور تکرار و فکر کنم شصت دور هم بیشتر خوانده: از راه رفته بر نگردم ... تا خیر سرم حالم خوب باشد و امید فوت کنم توی روح صاب مرده‌م. اما ...

یک سر می‌روم به نفس‌های خاک، نفسم بدتر می‌گیرد. هنوز همان سرزمین نفرین‌شده است و نو نشده. دیشب آمده بود به خوابم کیوان مهرگان . لاغر شده بود. رنگش پریده بود. ولی می‌خندید. خب همین که می‌خندید هم باز خوب بود. یک شعری می‌خواند که یادم نیست. می‌زنم بیرون می‌روم فیس‌بوک. عکس نوشین دوباره می‌خورد توی صورتم . زل زده نمی‌دانم به کجا دارد بی‌هوا می‌خندد. چنگ می‌زنند توی دلم. می‌آیم بیرون. می‌روم یکی یکی وبلاگ‌هایی که می‌خواندم را دور می‌زنم ... پرسه‌خوانی، اینجا و اکنون، نما، باز هم از سر نو، میرا... هیچ‌کس خانه نیست. گرد سکوت پاشیده‌اند. آن‌هایی هم که هستند همین حدیث مکرر دلتنگی را نوشته‌اند. ساز مخالف نوشته من اینجا چه غلطی می‌کنم؟ چه غلطی می‌کنم واقعن؟ به چه دردی می‌خورم من. مرده‌شور این آزادی را ببرند که همه‌اش شده زجر و درد و چشم‌انتظاری و نگرانی. واقعن اوین چقدر جا دارد؟ ها؟ چقدر؟؟ چرا بس نمی‌کنید؟

می‌روم گودر.همه بچه‌هایی که کارشان دمیدن خنده و امید بود این چندماهه ناپدید شده‌اند. یا پنهانند و یا بازداشت.... بهمن نوشته دو خواهرش را گرفته‌اند و هیچ خبری هم ازشان نیست. زل می‌زنم به عکس‌شان. می‌خندند... لب‌هایم جمع می‌شود. اینجا تنها بودن و آنجا عزیز دربند داشتن را تجربه کرده‌ام. دل آدم یک جوری سنگین است و بغضی سمج هی مثل قورباغه خودش را توی گلوی آدم باد می‌کند. از ناتوانی خودم در کم کردن این غم شرم می‌کنم و بلند آه می‌کشم و می‌بندم صفحه را. عادت نمی‌کنم چرا به این خبرهای بد؟

گوگل‌تاک را باز می‌کنم. چراغ تورجان روشن است. کمی آرام‌تر می‌شوم. می‌گویم خوش‌ آمدی برادر. چشم ما روشن که این چراغ باز روشن شد. چه خبر بود آن تو؟ می‌گوید برخوردها با من خیلی خوب بود اما نگران مادرم بودم. خیلی اذیت شد بنده خدا، می‌گفت بازداشت تو از شهادت دایی و پدرت برایم سخت‌تر بود.

گلودرد... برمی‌گردم همین‌جا. خاطره بیگی حبیب‌آبادی و آن شهیدی که شعر خونی توی جیبش بود را دوباره می‌خوانم و شعر را. یک چیزی دارد ته می‌کشد توی تنم. باز به روی خودم نمی‌آورم. به هر که می‌شناسم ایمیل می‌کنم که مراقب باش. این روزها بی‌هوا می‌برند. فکر ما که این بیرونیم را هم بکنید. می‌رفتید آن تو دیگر نمی‌شود ازتان حتی خبر گرفت که چونید؟

دور پنجاهم است که می‌خواند یا چندم؟ سوگند به خون همرهانم، سوگند به اشک مادران، هرگز به تیغ‌شان نمیرد، فریاد جاودانه‌مان...

این همه غم از کجا یک‌ دفعه آوار شد روی سر ما؟ دیگر نمی‌توانم جلوی اشک را بگیرم.  آدمیزاد هم بالاخره ظرفیتی دارد دیگر. دروغ می‌گویم؟


 
comment نظرات ()
 
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه ...
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
 

 این روزها دارم یکی از فصول تزم که درباره شعر دوران جنگ است را می‌نویسم. دم عصر بین مقالاتی که می‌خواندم برخوردم به مجموعه خاطرات شعرای جنگ. از سیدحسن حسینی و حسین اسرافیلی و چند نفر دیگر.هر کدام‌شان یک جور خواندنی بود. یک خاطره از پرویز بیگی حبیب‌آبادی از شعرای سال‌های جنگ که بعضی کارهایش همان سال‌ها  گل کرد هم بین‌شان بود. حیفم آمد اینجا نگذارمش، خصوصن که اربعین هم بود و چهلم شهدای عاشورا. 

سال‌ها گذشته از زمان سرودن این شعراما هم شعرش به حال و هوای این روزها و اربعین و چهلم شهدای عاشورای امسال می‌خورد هم شنیدن آهنگش با صدای کویتی پور خالی از لطف نیست. خاطره شاعرهم که خواندنی‌ست. به کرات شنیده‌اید این موسیقی را. پیوند خورده با محرم و اربعین. کهنگی‌ناپذیر است و هنوز هم شنیدنی. خاطره هم از زبان خود شاعر است که احمد نادمی در یادداشتی در همشهری سال 84 به نام "آن روز شعر لباس جنگ به تن داشت" آن را آورده. حال و هوای غریبی دارد. خودتان بخوانیدش.

"من یک شعرخوانی داشتم در یکی از مساجد. مسجدی در پونک. آنجا شعر غریبانه را خواندم. یک نفر بلند شد و گفت: من یک خاطره از این شعر دارم و تعریف کرد که جبهه بودیم. یکی از بچه‌ها ترکش خودره بود و سرش جدا شد. ما نتوانستیم سرش را پیدا کنیم بنابراین نتوانستیم شناسایی‌اش کنیم. شکمش ریخته بود بیرون. میان امعا و احشایش پلاکش را پیدا کردیم. آن را هم نتوانستیم شناسایی کنیم. از توی جیبش یک شعر آوردیم که خونی بود: یاران چه غریبانه رفتند از این خانه...

و زیرش نوشته شده بود بیگی... فکر کردیم که این شهید نامش بیگی است اعلام کردیم شهید بیگی گروهان گفتند که ما شهیدی به این نام نداریم... هر چه از او خواستم آن کاغذ را برایم بیاورد تا به بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس بدهم قبول نکرد گفت: من آن را هرگز از دست نمی دهم."

 متن کامل شعر

یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان، خون است به دلهامان
فریاد فغان دارد، دُردى کش می‌خانه

هرسوى نظر کردم هرکوى گذر کردم
خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

افتاده سرى سویى، گل‌گون شده گیسویى
دیگر نبود دستى تا موى کند شانه

تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه

لبخند سرورى کو، سرمستى و شورى کو
هم کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه

آتش شده در خرمن، واى من و واى من
از خانه نشان دارد، خاکستر کاشانه

اى واى که یارانم، گل‌هاى بهارانم
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه

 

لینک دانلود موسیقی با صدای کویتی پور

و دیگر اینکه چهل روز گذشت... روحشان شاد و راهشان سبز. 

 

از این طرح سبز برای اربعین هم خیلی خوشم آمد. از سایت ندای سبز آزادی برش داشتم.  بقیه اش را هم می‌توانید اینجا ببینید. 

 


 
comment نظرات ()
 
جانِ بازیافته
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
 

هفت ماهِ بی‌نشانه. هفت ماهِ تهی. هفت ماه بگذرد و تو بر بالین بیمار محتضری باشی که همه زندگی‌ات باشد. همه چیزت. و بعد در عرض چهار روز مرضش عود کند و بمیرد. نفسش کنده شود و بپرد. با دست‌های خودت، با اشک‌های خودت، تشییعش کنی و گوری برایش آماده کنی. برد یمانی‌ را بیاوری بپیچی دور پیکر ۱۷ ساله‌اش. به چه حال خواهی بود؟ درست مثل وقتی که امیدی از کفت برود. برود در دل سیاهی و گم شود. بین سرگردانی، ترس، نعشه‌گی و کرختی، رها مانده باشی میان زمین و آسمانی که دیگر در دلت برایش گرداننده‌ای سراغ ... یا داری و نیست، یا نداری و شاید باشد. فرقی نمی‌کند. بیایی اولین  مشت خاک را بریزی. با همان سیل اشک. نه به اوقات شرعی کفن و دفن که درست راس ساعت چهار صبح. بعد ناگاه دیواره‌های گور بلرزد و ریزش کند روی آن نعشِ عزیز...و بعد چه؟ چشم بگشاید و بگوید:‌

"قَالُواْ یَا شُعَیْبُ أَصَلاَتُکَ تَأْمُرُکَ أَن نَّتْرُکَ مَا یَعْبُدُ آبَاؤُنَا أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِی أَمْوَالِنَا مَا نَشَاء إِنَّکَ لَأَنتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ﴿۸۷﴾ قَالَ یَا قَوْمِ أَرَأَیْتُمْ إِن کُنتُ عَلَىَ بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّی وَرَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقًا حَسَنًا وَمَا أُرِیدُ أَنْ أُخَالِفَکُمْ إِلَى مَا أَنْهَاکُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ ﴿۸۸﴾ وَیَا قَوْمِ لاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقَاقِی أَن یُصِیبَکُم مِّثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِّنکُم بِبَعِیدٍ﴿۸۹﴾وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ﴿۹۰﴾"

 

"گفتند اى شعیب آیا نماز تو به تو دستور مى‏دهد که آنچه را پدران ما مى‏پرستیده‏اند رها کنیم یا در اموال خود به میل خود تصرف نکنیم راستى که تو بردبار فرزانه‏ای (۸۷) گفت اى قوم من بیندیشید اگر از جانب پروردگارم دلیل روشنى داشته باشم و او از سوى خود روزى نیکویى به من داده باشد [آیا باز هم از پرستش او دست بردارم] من نمى‏خواهم در آنچه شما را از آن باز مى‏دارم با شما مخالفت کنم [و خود مرتکب آن شوم] من قصدى جز اصلاح [جامعه] تا آنجا که بتوانم ندارم و توفیق من جز به [یارى] خدا نیست بر او توکل کرده‏ام و به سوى او بازمى‏گردم (۸۸) و اى قوم من زنهار تا مخالفت‏ شما با من شما را بدانجا نکشاند که [بلایى] مانند آنچه به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید به شما [نیز] برسد و قوم لوط از شما چندان دور نیست (۸۹) و از پروردگار خود آمرزش بخواهید سپس به درگاه او توبه کنید که پروردگار من مهربان و دوستدار [بندگان] است (۹۰)"

 

اینجا کلش را بشنوید

 

نسیمی را دم صبحی در من وزاند. با این حساب شاید چند روزی بیشتر بمانم.

بعد از ۷ ماه کمی آرام‌ترم امروز. بادهای مخالف کاش نوزند چند روزی.

 


 
comment نظرات ()
 
حالا آن تسبیح پرخاطره در دست‌های من است
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

نمی‌دانم چرا؟ ولی همان روزی که از بوی بهار نارنج توی اوین و تسبیحی که ساخته بود نوشتم هیچ وقت فکر نمی‌کردم بالاخره یک روز دستم به پوست‌های خشکیده پرتقالی که به نخ چشم‌بندش کشیده بود، بخورد. بعید می‌دانستم نخ چشم‌بندش دوام بیاورد و پاره نشود و یا توی آن گیر و دار دیدارها به کسی نبخشدش.

ولی فکر کن که بروی از یک دوست تازه از ایران رسیده کتاب‌های مربوط به تزت را که رفیق بامرامت فرستاده‌ بگیری و بعد یک‌هو آن وسط یک بسته کوچک پیدا کنی و بازش کنی و ببینی خودش است. خود همان تسبیح که نشسته بود توی سلول و پوست‌های پرتقال را یک‌شکل و اندازه بریده بود و دانه دانه به نخ کشیده بود. هی فکر می‌کنم به اینکه چند بار این تسبیح کوچک بین انگشت‌هایش چرخیده‌، چندبار مثلن لب‌هایش را چسبانده به برگه‌های پرتقال و نفسش خورده بهشان. فکر کن که می‌گوید با هیچ شیئی‌ اینقدر مانوس نبوده تا به حال. حس کم‌یاب و نابی‌ست نه؟ اینکه تنها یادگاری‌اش از آن روزها الان اینجاست، توی دست‌های من. حالا حالاها باید ببوسمش.  تک‌تک دانه‌هایش را. اینجا هم می‌نویسم که یادم نرود دیشب بهترین هدیه این ۲۶ سال زندگی‌ام را گرفتم.

 

بی‌ربط:

می‌خواستم یک پست جدا برای این آهنگ شنیدنی‌ و خوب بنویسم ولی گفتم تا داغ است بگذارمش اینجا که بشنوید. من واقعن خوشم آمد. دم این برو بچه‌های سرسبزی که این‌ها را می‌سازند گرم باد!

 

 


 
comment نظرات ()
 
صندلی را بکش
نویسنده : فاطمه شمس - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 

١- آهای مامور!/ به دستانت بگو نلرزند/ صندلی را آرام/ و یا بی‌ملاحظه/ از زیر پاهای لخت من بکش./ برای مردن من طناب لازم نیست/ من به خفگی بر اثر دروغ عادت دارم/ پس لطفن فقط و فقط/ به اجرای حکم در راس ساعت شرعی‌ات بیاندیش/ و صندلی را بکش.

٢- آقای نیوتن عزیز! / در سالی که گذشت/  تئوری جاذبه شما/ دقیقا ۳۴۶ بار/ در نقطه‌ای از کره زمین/ به نام ایران/ نقض شد./ و ضمنن / هر سال/ ۳۶۴ روز دارد/ حال خود دانید!

مرتبط:

غزل نفی جاذبه نیوتن


 
comment نظرات ()